S5 Paradigm Shift - шаблон joomla Книги
  • عضويت
Photo

مبانی معرفت شناسانۀ دیدگاه تربیتی استاد

آخرین بخش بحث به ترسیم مبانی معرفت شناسانه نظام تربیتی اسلام از نگاه استاد اختصاص دارد. معرفت شناسی، مقوله شناخت و معرفت را مورد توجه قرار داده و زاویه‌­های گوناگون به آن می­پردازد. گفتگو از امکان شناخت و ضرورت آن، روش و منابع شناخت و ارتباط میان این منابع و همچنین بحث از مراتب شناخت و آگاهی و آفات آن از شاخص­ترین موضوعات بحث معرفت شناسی است.

اندیشه تربیتی مرحوم استاد از مبانی ویژه‌­ای در حوزه معرفت شناسی برخوردار بود که بحث مستقل از آن می­تواند عمق و استحکام این اندیشه را بیش از پیش روشن کند.

 

1. امکان شناخت 

یکی از اصلی‌­ترین سؤالات در معرفت شناسی در خصوص امکان رسیدن به شناخت است؛ سؤالی که در مواجهه با آن سفسطه در گذشته شکل گرفت و در دوران جدید ایده‌­آلیسم. در سفسطه امکان معرفت نفی می­شد و در ایده­‌آلیسم وجود چیزی برای شناخت انکار می­گردید.

برخی از فیلسوفان معاصر ما به هنگام آغاز گفتگوهای فلسفی خود به این نکته توجه کرده و در آغاز گفتگوی فلسفی خویش بجای رعایت سنت سلف در شروع بحث از وجود گفتگوی خویش را از مقوله شناخت آغاز کرده و ابتداء به نفی شبهات ایده‌­الیسم پرداختند.

استاد در ترسیم نقطه آغازین اندیشه ابتداء به دوگانگی شبهات سوفیسم و ایده‌­آلیسم توجه کرده و سپس راهی عرضه می­کند که سالک را از پرداختن به شبهات این دو در فضای اعتقادی بی­‌نیاز می­گرداند و آن آغاز کردن کار از حضوریات است.

در علوم حضوری جایی برای تردید نیست؛ زیرا فاصله‌­ای میان عالم و معلوم نبوده و تردید در صحت علم و وجود معلوم حضوری ممکن نیست. مروری بر شبهات مطرح شده در مورد نفی علم و نفی واقعیت نشان می‌­دهد که تقریباً همۀ این شبهات در فضای علم حصولی مطرح شده و علم حضوری سلیم از ایرادات به نظر می­رسد.

این شروع متفاوت در مقایسه با نوشته‌­های بزرگانی مانند علامه طباطبایی قابل تأمل است که در کتاب روش رئالیسم با رویکردی تازه مباحث فلسفی را از مباحث شناخت آغاز کرده ولی در فصول آغازین چاره­ای جز رفع شبهات ایده­‌آلیست­ها و سوفیست‌­ها ندیده است.

استاد نه فقط در آغاز متفاوت نشان می­دهد بلکه در ادامه نیز در ایجاد سازمانی فکری بر اساس حضوریات موفق عمل کرده و در دو کتاب تفسیر سوره توحید(مجموعه تطهیر با جاری قرآن) و روش نقد ج1، همۀ مبانی مهم عقیدتی را بر همین پایه به اثبات رسانده است.

در میان مسلمین غزالی و در عصر جدید دکارت پس از تردید در تمامی تفکرات پیشین خود و در جستجو برای رسیدن به پایه‌­ای برای ساختار اندیشه خود از شک خود به عنوان پایه تردید ناپذیر بهره می­گیرد و جمله معروف من شک می­کنم پس هستم را بیان می­کند. 

مرحوم استاد همانند بسیاری از اندیشمندان اسلامی به ضعف اندیشه غزالی و دکارت اشاره کرده و از پذیرفتگی وجود خویش در جمله من شک می­کنم سخن گفته است اما فراتر از آن به این نکته ظریف اشاره دارد که شک آغاز اندیشه نیست بلکه آغاز کار با سؤال است. همان چیزی انبیاء خدا در آغاز برخورد خود با اقوامشان طرح می­کردند که تعابیری مانند این تذهبون و اتترکون فی ما ههنا آمنین ... از آن حکایت داشته و نماز پرسش برانگیز رسول خدا در سه سال اول دعوتش در آن ریشه دارد. آن سؤال حقیقی است و زاییده کنجکاوی انسان ولی این شک دستوری و غیر واقعی و فاقد دلیل(1).

2. روش شناخت 

نياز و كنجكاوى، انسان را به شناسايى از خويش و از هستى دعوت مى‏كنند. انسان در فاصله‌‏ى تولد و مرگ، ناچار گام‌‏هايى برمى‏‌دارد که مى‏توانند انتخاب انسان باشند و مى‌‏توانند تلقين و تقليد و تحميل و... . انسان، هنگامى انسان است كه با تمام وجودش حركت كند و با انتخاب خويش گام بردارد. براى اين انتخاب ناچار است شناخت‏هايى بدست بياورد و همين ضرورت است كه انسان را به شناسايى خويش و هستى مى‌‏خواند.

 انسان براى رسيدن به اين شناخت‏ها، روش‏هايى را دنبال كرده و اين شناخت‏ها، فلسفه‏ى او را تشكيل مى‌‏دهند. هر انسانى ناچار فلسفه‌‏اى دارد و اين فلسفه خواندنى نيست كه يافتنى است. آنچه مى‌‏توان آن را خواند، تاريخ فلسفه و افكار فلسفى است. براى اين چنين بينش و فلسفه‏اى، انسان نيازمند روش و منطقى خواهد شد.

 تخيّل روش روزگارانی است که تجربه‎‏هاى او ناچيز بود و جواب سؤال‏هايش را نمى‌‏داد و كنجكاوى‌‏اش را پاسخ نمى‌‏گفت، انسان از تخيلش كمك مى‌‏گرفت و با پاى خيالش راه مى‌‏رفت و به سرزمين خرافه‌‏ها و اساطير مى‌‏رسيد.

 با سازمان گرفتن تدبرها و گسترش تجربه‏‌ها، زمينه براى استدلال و تفكر فراهم شد و انسان از روش تخيل به تفكر و استدلال رو آورد و خيال‌‏ها و خرافه‌‏هايش را درهم شكست. اين شكستن آسان نبود و يك بار انجام نشد... چه بسا كه تا امروز هم در اعماق ذهن او خانه داشته باشد.

 آن‏ها كه غوغاى استدلال و نارسايى فكر رنجشان مى‌‏داد، از اين روش بيزار شدند و به دنبال راه ديگرى رفتند. انسان گذشته از خيال و منهاى فكر از دل و از قلب هم برخوردار بود. اين‏ها معتقد شدند كه دل جام جهان نماست. دل آيينه‌‏اى است بزرگ‏تر از تمام هستى. اگر اين آيينه زنگارش را بريزد و غبارش را بزدايد، تمام هستى در آن جلوه خواهد كرد.

 چيزى نگذشت كه اشراق و شهود هم گرفتار همان اختلاف‏ها و قيل و قال‏ها شد و كشف‏‌ها با يكديگر به جنگ نشستند. اين بود كه اشراق و استدلال به يكديگر دست دادند... تا كمبودها را تأمين كنند و يكديگر را تكميل نمايند. اين هماهنگى در فلسفه‏‌ى مسلمين زمينه پيدا كرد و بارور شد.

اما در عصر جدید با فرانسيس بيكن، تكيه بر تجربه و آزمايش شروع شد. بت‏هاى گوناگون شكسته گرديد. دامنه‌‏ى علوم گسترش يافت. در اين سطح، شناخت به خاطر شناخت، جاى خويش را به شناخت به خاطر بهره‏بردارى سپرد. فلسفه با علم جا عوض كرد و صنعت پيشرفت سريعى نمود.

با گسترش علوم و كمبود تجربه‌‏ها و آزمايش‏هاى وسيع، ناچار نمونه‌‏بردارى و بررسى يك پديده جاى استقراء را گرفت و يا در كنار آن نشست و براى شناخت از اين روش استفاده شد. اين روش، در يك قسمت و در جايگاه‌‏هاى محدود اشكالى سبز نمى‌‏كرد. اما در يك سازمان فكرى منظم، اين نمونه‌‏ها نمى‌‏توانستند پايه‌‏ى فكرى محكمى باشند و استوانه‌‏ى نيرومندى.

با ظهور كوانتوم و نسبيت و با فاجعه‌‏ى جنگ جهانى، علم از قاطعيت خويش دامن كشيد و به قوانين آمارى و حساب احتمالات رو آورد و فلسفه را به خود راه داد. در اين مرحله تجربه، حدس و نظريه، استدلال و قوانين آمارى زمينه ساز علوم بودند.

 اين آخر سرها، سوركين، در کتاب خداوند دو كعبه، اشراق و دل آگاهى را بر آگاهى و خرد آگاهى اضافه كرد و به اين ترتيب از نظريه، استدلال، تجربه و اشراق، يكجا بهره گرفت و اين‏ها را با هم جمع نمود (2).

 يك دسته‏‌ى ديگر از روش‏ها و منطق‏ها هستند كه با طرح و پذيرفتن اصول و قانون‏‌هايى، به سراغ تحليل و تفسير حادثه‏‌ها مى‏روند. اين اصول؛ مثل اصل تضاد و اصل تأثير متقابل و اصل تحرك و تكامل و اصل تبديل كمّيّت به كيفيّت در منطق ديالكتيك و مثل اصل جهش در روش پوپر، خود احتياج به اثبات دارند و نيازمند روش‏هاى سابق؛ روش استقراء و آمار و يا روش تمثيل و نمونه بردارى و يا برهان و استدلال.

 آن گاه با ثابت شدن اين اصول، مسائل اين گونه بررسى مى‌‏شوند، نه تنها و بريده، بلكه در مجموع و وابسته؛ و نه در حال بودن، بلكه در هنگام شدن؛ و نه محتاج به بيرون كه فقط همراه با خود.

 البته اين اصول تا آن‏جا كه اثبات بشوند، مى‌‏توانند ما را در روش شناخت كمك كنند؛ چون اين اصول، خود روش جداگانه‌‏اى نيستند، بلكه شرايطى هستند كه بايد هنگام به كار گرفتن روش‏ها، از آن‏ها استفاده كرد و با آن‏ها همراه بود. همان طور كه منطق علمى، توضيح شرايطى است كه بايد پژوهشگر در كنار روش‏‌هايش از آن برخوردار باشد.

 روش‏ها يا بر اساس تخيل است و يا استدلال و استنتاج و يا اشراق و يا آزمايش و استقراء و يا نمونه و تمثيل و يا نظريه و حدس مبنى بر تجربه. و استدلال شامل روش‏هاى گوناگونى است كه حتى تحليل رياضى را هم در بر مى‌‏گيرد.

 انسان به خاطر رسيدن به شناخت‏ها، از اين روش‏ها بهره‌‏بردارى كرده است و براى رسيدن به معرفت جامع كوشيده است. ما اگر بخواهيم بيشتر و بالاتر از ادراكات حسى گام برداريم و علوم خويش را گسترده‌‏تر كنيم، چاره‏اى جز نتيجه‌‏گيرى و استنتاج و تفكر نداريم. در حالى كه اين تفكر بايد بر پايه‌‏ى يقين و يا تجربه (3) استوار شود و از خرافه‌‏ها و اصول پذيرفته شده، غربال گردد.

 در اين سطح، ما در منطق و روش شناخت، به مواد فكرى، به شكل فكرى، به روش فكر كردن نيازمنديم؛ همان طور كه در يك ساختمان به اين هر سه محتاجيم. مادام كه روش فكر كردن و مطالعه كردن بدست نيامده باشد، منطق صورى كارى از پيش نمى‌‏برد. تنها در كنار روش و مواد است كه منطق صورى، با شكل‏هاى گوناگونش بازده دارد و بهره مى‌‏دهد. در حالى‌‏كه خود نيز بارور و سرشار گرديده و پيش رفته است.

 پس از آزادى و آموزش و يادآورى، همراه با تدبر و تفكر و تعقل است كه شناخت‏‌هاى عميق بدست مى‏رسند، آن هم شناخت نه به خاطر شناخت و نه به خاطر بهره‌‏بردارى، بل به خاطر رشد؛ چون تنها با اين شناخت است كه فاجعه‏ى تمدن و بن‏بست صنعت، درمان مى‏شود و راه حل مى‏گيرد.

 هنگامى كه شناخت، از تدبر و تجربه، از تفكر و استنتاج، از سنجش و نظارت و تعقل برخوردار بود، ديگر نه خرافه‌‏اى مطرح خواهد شد و نه فاجعه‌‏اى؛ چون انسان پيش از آن كه علم و قدرتش زياد شود، خودش زياد شده و به حاكميت رسيده و مى‏تواند به تمام دارايى‌‏هايش جهت بدهد و آن‏ها را رهبرى كند؛ كه رشد همين جهت دادن و رهبرى كردن و زياد شدن انسان است، نه تكامل استعدادها و شكوفايى نيروهاى او.

با آزادى(تزكيه)، آموزش(تعليم) و يادآورى(تذكر) همراه با ارزيابى(تدبّر)،  نتيجه‌‏گيرى(تفكّر)

و سنجش(تعقّل)، روش تربيتى اسلام شكل مى‌‏گرفت. اسلام با اين روش، انسان را كمك مى‌‏داد، تا خويشتن را بسازد و به شناخت‏ها، عشق‏ها و حركت‏هايى دست بيابد.

 اين روش تربيتى مسخ انسان نيست؛ كه زمينه‌‏ى ساز آزادى اوست (4)، تا در هر حال حق انتخاب براى انسان باشد(5). انسان با انتخاب اين روش مى‌‏تواند به بينش و شناخت و جهان بينى و آرمان‏ها و ايدئولوژى و احساس اسلامى دست بيابد.

 اين منطق و روش شناخت اسلامى است كه تا اين حد سرشار و بارور است، كه هم مواد فكرى مى‏دهد، هم شكل فكرى و هم روش فكر كردن را. در منطق صورى، بيش از شكل فكرى و روابط فكرى، چيز ديگرى نيست. همان طور كه در منطق علمى جديد هم بيش از چند توصيه و سفارش و راهنمايى نيست. بيش از يك طرح ارزنده در دست نيست. طرحى كه از امكان پياده شدن و مراحل عملى نشدنش حرفى نيست.

 در اين منطق، پيشنهاد مى‌‏شود كه يك محقق بايد آزاد بشود و سپس در هر علمى از اين متد و روش خاص استفاده كند، اما از چگونگى آزاد شدن، گفت‌‏وگويى نيست و نمى‌‏تواند اين آزادى را به وجود بياورد و نمى‌‏تواند سيستمى براى پاكسازى و آموزش و يادآورى داشته باشد.

 اين منطق، متكى به نصيحت و دستور است؛ نه زمينه‏‌اى دارد و نه ريشه‏‌اى. و در نتيجه، نه زايشى دارد و نه شكوفه‌‏اى، جز فاجعه‌‏ى جنگ و بن‏‌بست عصيان (6).

3. منابع شناخت

انسان برای رسیدن به شناخت از منابع مختلفی بهره می­گیرد؛ منابعی که به تدریج و در سیر رشد انسان در اختیار او قرار داده می­شود. درک مراحل رشد شناختی انسان می­تواند منابع شناخت و سهم هر یک مشخص‌­تر کند.

در فلسفه‏ و عرفان شرق، اين مسأله مطرح شده كه شعور برابر با وجود است و هر چه درجه‏‌ى وجودى يك پديده بالاتر بيايد به همان اندازه درجه‏‌ى شعور و آگاهى او بالاتر مى‌‏رود.در قرآن بدون هيچ گونه استعاره و تشبيهى به تمام پديده‏ها اين شعور نسبت داده مى‏شود ؛ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلوتَهُ وَ تَسْبِيحَهُ؛ (نور، 41) و اُمَمٌ اَمْثالُكُمْ (انعام، 38) اين شعور وجودى در انسان رفته رفته تكامل مى‏يابد و به شعور حسى و شعور احساسى می­رسد. این­ها آگاهى‌‏هاى حسى و تجربه‌‏هاى ماست، که از مرحله‌‏ى شناخت اثر تجاوز نمى‌‏كند (7).

من بيش از يك مقدار عكس‌‏بردارى و علامت نگارى چيزى ندارم. سپس به واسطه‌‏ى يك عامل ديگر اين عكس‏ها و علامت‏ها، به ديدن، بوييدن و يافتن تبديل مى‏شوند. اين عامل چيست؟ از پيش اين عامل را با نام‌‏هايى؛ مثل روح و نفس نام‌گذارى كرده بودند، گرچه كاملاً از بودش مطلع نبودند، اما نمودش را ديده بودند و نامش را هم گذاشته بودند.

سپس هوش و حافظه پدیدار می‌شوند و سپس تعميم و تجريد و سپس نتيجه‏‌گيرى و سپس به سنجش و نقد ارزيابى و انتخاب منتهى مى‌‏شود. در اين مرحله خودآگاهى و نقد آگاهى‌‏ها در انسان شروع مى‏‌شود. و از اين همه بالاتر، آن علم و آگاهى و ادراكى است كه هر كس از وجود خويش دارد؛ از دردها و خوشى‏ها و حالت‏هاى گوناگون خويش.

...اين احساس يك احساس برتر است كه هيچ كدام از آن واسطه‌‏هاى سابق در آن نقش ندارند. البته همان‏طور كه در مغز و قلب انسان اندام‌‏ها و سلول‏هايى براى كار فكر وجود دارد، مى‏تواند در انسان اندام‌‏ها و ابزارهاى ديگرى هم براى اين درك و اين آگاهى و اين علم حضورى و اين وجدان وجود داشته باشد.

 ما مى‏توانيم به اين آگاهى بلاواسطه، دل آگاهى يا اشراق يا هر چيز ديگرى نام بدهيم، كه از ابزار مادى هم بهره مى‌‏برند. در هر حال اين آگاهى يك مرتبه‌‏ى عالى‌‏تر از شعورها و آگاهى‌‏ها و خودآگاهى‌‏هاست.

 و درست همين مرحله از آگاهى است كه مى‎‏خواهند در عرفان شرق به آن نائل شوند. از آنجا كه اين حدّ از آگاهى همراه با وسعت وجود انسان و حضور او صورت مى‏پذيرد، آن‏ها به زياد كردن و وسعت دادن و گسترده كردن خويش مى‎‏پردازند و ديوارها را مى‌‏شكنند تا با حضور خويش در هستى، به هستى آگاه شوند.

اشراقى كه حتى در عرفان مسلمين مطرح شده به معناى امروزى اشراق نيست كه منبعش را دل معرفى مى‌‏كنند. اشراق يعنى ادراك بلاواسطه‌‏ى انسان از خويش و از هستى. اشراق هنگامى است كه وجود انسان حدودش را مى‌‏ريزد و ديوارهايش را مى‏‌شكند. ما دل و احساس را منبع شناخت و آگاهى نمى‌‏دانيم و به دنبال پاسكال مثل خيلى از ماركسيست‏ها و دانشمندان مسلمان سينه نمى‌‏زنيم.

 مراد استاد از شناخت­ها حضوری همان است که در فلسفه از آن به علم حضوری یاد می­‎شود. این تعبیر نشان می­دهد که تاملات و تجربیات درونی مورد نظر ایشان نبوده و همین است که از نگاه ایشان دل و درون به عنوان منبع شناختی مانند عقل نیستند که با آن ما معلوم‌­هایمان را بیشتر می­کنیم و به شناخت­های بیشتری می­رسیم.

در نگاه استاد تجربه در همۀ اشکالش می­تواند منبع شناخت تلقی گردد. این اشکال در بحث روش شناخت مورد گفتگو قرار گرفت.

استاد عقل را قوه مقایسه و سنجش دانسته و آن را یکی از منابع شناخت به حساب می­‌آورد؛ قوه­ای که با مقایسه میان تصویرهای ذهنی ما را به تجرید و درک کلیات نائل کرده و به همراهی فکر یعنی قوه استنتاج امکان تعمیم و استدلال و نقد را فراهم می‌­آورد.

و پس از رسیدن به حد تعمیم و تجرید و توان استدلال و همراه با خود آگاهی، نظارت عقل پدیدار می­گردد و سنجش میان اهدافی پیشاروی و راه­‌های وصول به هر یک در پرتو عقل صورت می­گیرد.

4. ارتباط میان منابع شناخت      

در بينش علمى راه شناخت، حس؛ موضوع، نمودها و رابطه‌‏ها؛ روش، تجربى؛ نتيجه، احتمالى؛ ويژه‌‏گى، ابطال‌‏پذيرى؛ مسائل ثلاثى - اثبات شى‏ء لشى‏ء- است.

 در بينش فلسفى راه شناخت، عقل؛ موضوع، بودها واصل وجود؛ روش، برهانى؛ نتيجه، قطعى؛ ويژگى، عدم ابطال پذيرى؛ مسايل، ثنايى - مفاد كان تامه است - .

 در بينش عرفانى راه شناخت، قلب؛ موضوع، تمامى وجود؛ روش كشف و شهود بر اساس سلوك و تزكيه؛ نتيجه، يقينى؛ ويژگى، عدم ابطال پذيرى؛ مسايل، نه قضاياى ثلاثى و نه ثنايى، بل حضور اعيان و اشياء، نه صور تصوريه و تصديقيه، است.

 در بينش دينى راه شناخت وحى است ولى وحى تنها يك مقدار احكام و دستورات منقول نيست كه روش‌‏هايى هم هست كه در وجود رسول و يا هر معتقد ديگرى به كار مى‌‏افتد و بر اساس اين حيات سمع و بصر(تجربه) و قلب(شهود) و عقل و فكر(استدلال)، همراه رزق‏هاى جديد، از ختم و قفل و غشاوه (8)  نجات مى‏‌يابد و مى‌‏تواند يقين‌‏هاى كاذب و شهودهاى مختلف و مخالف را داورى كند و راه‏هاى يقين و شهود را كنترل نمايد و از سلطان شياطين و وساوس جلوگير باشد كه ان عبادى ليس لك عليهم سلطان (9).

 اساس بينش دينى در همين روش به جريان انداختن و روياندن وجود انسان است تا مرحله‌‏ى استغلاظ و استقلال.

 آن جا كه تجربه و كشف و برهان مى‌‏مانند و گرفتار مى‌‏شوند، وحى هر سه را كمك مى‌‏نمايد و به تنظيم رابطه‌‏هايى مى‌‏پردازد كه علم و فلسفه و عرفان از درك آنها و درك ضابطه‏‌هايش عاجزند و به آن پى نمى‌‏برند. و همين نكته سر احتياج انسان به وحى و نياز زمين به آسمان است؛ و باز تأكيد مى‌‏كنم كه وحى يك راه نيست بلكه تنها راه است. هيچ گاه تركيبى از فلسفه و عرفان و اخلاق عقلى و هنر و ناسيوناليزم نمى‌‏تواند به ادعاى آن جناب از ياد رفته، جايگاه جديدى بسازد و جايگزين مذهب شود. كه اينها حتى در يقين‏‌ها احتياج به معيارى ديگر دارند كه كذب و صدق يقين و اختلاف شهودها را داورى كند و براى تجربه چهارچوب و طرح جامع را در نظر بگيرد (10) .

5. مراتب شناخت دینی

دریافت‌­های دینی هماهنگ با سلوک انسان و متناسب با موقف و منظر او از ویژگی­‌های خاصی برخوردار می­شوند. در آغاز سلوک انسان از دریافت‌­های فکر و عقل خویش برخوردار است. اما با فكر، شناخت‏ها سبز مى‌‏شوند و حركت‏ها شروع مى‌‏شوند. ولى بايد توجه داشت كه فكر همچون بذرى است كه در زمينه‌‏ى ذهن ما مى‏‌رويد. اين بذر به آبيارى و پاسدارى نياز دارد.. اين است كه فكر، ذكر مى‌‏خواهد و يادآورى. و فكر و ذكر، عهد مى‌‏خواهد و پيمان. فكر به تنهايى مى‌‏ميرد و در تنهايى جوانه نمى‌‏زند؛ اما همراه پاسدارى و ذكرها و همراه آبيارى‌‏ها، سر مى‌‏كشد و جان مى‌‏گيرد و به پيمان و عهد مى‏‌رسد؛ و به عشق و طلب مى‌‏رسد؛ و به تمرين و ورزش مى‌‏رسد؛ و در نتيجه به عمل مى‏‌رسد و در عمل، تولد مى‌‏يابد.

با عمل و حركت، همان شناخت‌‏ها و عشق‌‏ها نيرومندتر مى‌‏شوند و به يقين مى‌‏رسند. با حركت و عمل و با عبادت، يقين ريشه مى‏‌دواند (11) . با يقين هم، به شهود و ديدار و به لقاء مى‌‏رسند و با يقين پرده‏‌ها مى‏‌روند و بدون واسطه، مسائل درك مى‏‌شوند (12). و اين پيداست كه به دنبال شهود، حركت است؛ و پس از تشهد، تسليم.  اين گونه مسائل به دنبال مى‌‏آيند: فكر  ذكر  عهد  عمل  يقين  شهود  تسليم.

در برشی دیگر به موضوع استاد هدایت‌­های دینی را به دو دسته تقسیم می­کند هدايتی براى همۀ مردم، هدايتى است كه هنوز همراه ريب و خلط و شك و شرك است و هدایتی خاص یا بيّنات هدايت، که از مرحله‌‏ى تقوا آغاز مى‌‏شود و بدون ريب و خلط است و اين بيّنات به فرقان و تفكيك مى‌‏رسد كه اهداف و روش‏ها و اعمال متشابه و درهم را مشخص و جدا مى‌‏سازد و به فرقان راه مى‏يابد كه: ان تتقوا اللّه، يجعل لكم فرقاناً  (13) اين فرقان، سرتاسر اهداف و روش‏ها و اعمال آدمى را زير پوشش مى‌‏گيرد.

 هدايت به نقش آدمى به جاى شغل او، و هدايت به وضعيت و موضع‏‌گيرى، به جاى شرايط و موقعيت‏ها، و هدايت به مسؤوليت‏ها، به جاى افتخار به نعمت‏ها و تظاهرها و خودنمايى‏ها، هدايت‏هايى است كه آدمى را با ظرفيت و با ظرافت همراه مى‏سازد و به جاى كثرت نعمت و حرص و بخل و حسد و حزن و خوف بر نعمت‏ها، او را به كوثر وبهره بردارى زياد و خير كثير مى‌‏رساند و همين است كه نقش هدايت دينى و هدايت قرآن، با نقش تربيتى و شفاء دل‏ها و سينه‌‏ها همراه است و آدمى از حسد و حرص و بخل و رياء و تظاهر نجات مى‌‏يابد.

6. تربیت و اثر آن بر انواع شناخت ­ها

از نگاه استاد تربیت بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است؛ زیرا تربیت مادر فلسفه و فلسفه مادر علم و عرفان است. درست است که مباحث از وجود و مراتب آن آغاز می­شود ولی شناخت وجود عام، در ذهن انسان شكل مى‌‏گيرد و تجريد و تعميم مى‌‏يابد، ولى شناخت انسان و شناخت بلاواسطه‌‏ى انسان از وجود خودش و از جهان بيرون و از وجود مطلق، و زاياندن اين شناخت‏ها مربى مى‌‏خواهد و روش مى‌‏خواهد. و اين روش را در مبحث تربيت بايد ارزيابى كرد و به دست آورد. آن هم تربيتى كه بتواند در بلبشوى درون و بيرون انسان دست به كار شود؛ و منتظر فرصت‏‌هاى بلامزاحم نماند كه انسان از آغاز تا فرجام با شيطان و نفس و دنيا همراه و همگام است. حتى در بهشت با اين­ها بوده است.

 تربيت در اجراء و عمل بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است، گرچه در طرح پس از شناسايى وجود مطلق و وجود انسان و استعدادها، آفت‏‌ها و مشكلات و موانع مشخص مى‌‏شود.

تربیت روش است و به همین جهت بر اين همه تقدم دارد و بنياد و اصل آنهاست. و همين است كه انبياء پيش از آن كه از فلسفه و عرفان و هنر و علم حرف بزنند، همين روش را به كار گرفته‌‏اند و از ادراكات حضورى انسان، قدر انسان و استمرار انسان و تركيب انسان را به دست او داده‌‏اند

و همين نكته باعث شده كه ما تربيت را اصل بينش دينى و بينش دينى را اصل فلسفه و عرفان و علم معرفى كنيم كه دين آمده تا به عقل و قلب و تجربه‌‏ى انسان بدهد و بياموزد و نيامده كه از اينها عصا و ردا و دستار بگيرد.

در همين‏جا مناسب است كه به يك سؤال ديگر توجه بشود چرا ما مسائل تربيت را اصل قرار داده‌‏ايم و ساير مسائل را فراموش كرده‌‏ايم؟

 اين درست است كه فلسفه مادر عرفان و علم است؛ ولى تربيت، مادر فلسفه است؛ كه منطق فلسفه در منطق صورى خلاصه نمى‏‌شود و روش شناخت بر شناخت مقدم است و در اين روش به مواد فكر و شكل فكر و شرايط فكر بايد توجه داشت.

 گرچه مباحث از وجود و مراتب آن آغاز مى‏شود، ولى شناخت وجود عام، در ذهن انسان شكل مى‌‏گيرد و تجريد و تعميم مى‌‏يابد، ولى شناخت انسان و شناخت بلاواسطه‌‏ى انسان از وجود خودش و از جهان بيرون و از وجود مطلق، و رساندن فرد به اين شناخت‏ها مربى و روش مى‏‌خواهد. و اين روش را در مبحث تربيت بايد ارزيابى كرد و به دست آورد. آن هم تربيتى كه بتواند در بلبشوى درون و بيرون انسان دست به كار شود؛ و منتظر فرصت‏‌هاى بلامزاحم نماند كه انسان از آغاز تا فرجام با شيطان و نفس و دنيا همراه و همگام است. حتى در بهشت با اين­ها بوده است.

 تربيت در اجراء و عمل بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است، گرچه در طرح پس از شناسايى وجود مطلق و وجود انسان و استعدادها، آفت‏ها و مشكلات و موانع مشخص مى‌‏شود و سپس با شكر و كفر و معرفت و عبرت تغذيه مى‌‏كند و به شهود مى‌‏رسد و با علم و تجربه‌‏ها داد و ستد مى‌‏نمايد؛ ولى خود به حكم اين كه روش است بر اين همه تقدم دارد و بنياد و اصل آنهاست. و همين است كه انبياء پيش از آن كه از فلسفه و عرفان و هنر و علم حرف بزنند، همين روش را به كار گرفته‏‌اند واز ادراكات حضورى انسان، قدر انسان و استمرار انسان و تركيب انسان را به دست او داده‌‏اند؛ و با اين كليدها جهان بيرون حق و اجل و نظم و جمال آن را رقم زده‌‏اند و رب العالمين و مبدأ و منتهاى هستى را نشان داده‌‏اند و به حكومت او دعوت كرده‌‏اند و كمر هم بسته‌‏اند.

 و همين نكته باعث شده كه ما تربيت را اصل بينش دينى و بينش دينى را اصل فلسفه و عرفان و علم معرفى كنيم كه دين آمده تا به عقل و قلب و تجربه‌‏ى انسان بدهد و بياموزد و نيامده كه از اينها عصا و ردا و دستار بگيرد.

 آن جا كه انسان مى‌‏ماند، دين او را پيش مى‌‏برد و بينش دينى او را تأمين مى‌‏نمايد. اين درست است كه با علم نكته‏‌هاى دين و نهفته‌‏هاى آن آشكار مى‌‏شود و با مسائل و معارف حكمت خلاصه‏‌ها توضيح مى‌‏يابد و با شهود و كشف بزرگان متون روايات آشكار مى‌‏گردد و در اين رابطه‌‏ى متقابل مبانى دينى و احكام و آثار، بازيابى مى‌‏شود، ولى بينش دينى در هيچ مرحله از مراحل كار خويش بر غير مبانى خودش تكيه ندارد، و از روش و جريان فكرى و قلبى و علمى ديگرى بهره نمى‌‏برد؛ كه اينها محتاج آن روش و آن بينش هستند. مبانى و اهداف و مراحل و مسائل اينها از مذهب و از بينش دينى دگرگون مى‌‏شود و بارور مى‌‏گردد. در واقع بينش دينى در كار ساختن انسانى است كه مى‌‏تواند موضوع علم وعرفان و فلسفه و هنر باشد. و همين است كه هدف دين يقين و شهود نيست كه عبوديت است. مى‌‏بينيم شهود و يقين شيطان را خريدار نيستند كه راه به جايى نمى‌‏برد (14).

7. نوع نگاه به وحی

یکی از مهم­ترین ویژگی‌­های تفکر مرحوم صفایی را در نوع نگاه او به وحی می‌­توان یافت. از نگاه او وحی در اخلاقیات و یا احکام و یا حتی اعتقادات و اخلاقیات و احکام خلاصه  نمی‌­شود.

زیرا که آدمى در يك مقطع با حواس و با احساس و با توهم و تخيل و در نهايت با تفكر و استنتاج از معلومات خويش، همراه است. در اين مقطع رشد علمى هم دارد و مى‏‌تواند تجربه‌‏هاى خود را بارور كند و بزاياند؛ ولى از هنگامى كه نيروى تعقل و سنجش در او فعال مى‌‏شود و او بر وجود خود و اهداف خود و روش‏‌هاى خود نظارت مى‌‏كند، تولد انسانى او آغاز مى‌‏شود. انسان در اين مرحله از وقوف و بينش، بودن، براى چه بودن و چگونه ‏بودن خود را زير سؤال مى‌‏برد و از طبيعى‌‏ترين حالت‏هاى خود مى‌‏پرسد و بر آن‏ها نظارت مى‌‏كند.

 اين وقوف و بينش، بر هر نوع بحث علمى، فلسفى، عرفانى و روانى و اجتماعى مقدم است. در واقع همراه اين بينش، انسان به طرح جامع علم و عمل و آرزوهايش مى‌‏رسد و هر گونه حركت علمى و عملى در اين طرح مى‏‌گنجد و براى تأمين اين بينش است که به ادراكات حضورى و تجربه‌‏هاى حضورى روى مى‌‏آوريم و با تعميم و تجريد و انتزاع و استدلال، اين تجربه‌‏هاى حضورى به طرح و بينش و چارچوب علم و عمل خويش مى‌‏رسيم.

 با توجه به اندازه و قدر انسان و استمرار او و با توجه به ارتباط‌هاى محتمل و مظنون با دنياها و عوالم ديگر، گرايش به غيب و به روز ديگر و به اللّه و به وحى در آدمى شكل مى‌‏گيرد و همين گرايش او را متعهد مى‌‏سازد و به عبوديت مى‌‏رساند و به تسليم و تفويض راه مى‌‏دهد.

 و همين نقش هدايتى و همين نقش تربيتى، براى رسول و دين، زمينه را براى تمامى نظام‏ها و احكام دينى فراهم مى‌‏سازد و مذهب حداقل را كنار مى‌‏زند، كه حداقل مذهب، تمامى حوزه‏‌ى مستمر و مرتبط آدمى است؛ كه حتى احتمال ارتباط با غيب و با الله و يا روز ديگر، در تقدير و تدبير و تشكل و تربيت او تأثير مى‌‏گذارد و او را به وحى گره مى‌‏زند.

و اگر با اين توجه به سوى منابع بيايى، ديگر نمى‌‏توانى زبان دين را زبان استعاره و تمثيل قلمداد كنى كه زبان دين زبان قوم است. گر چه در همه جا علمى نيست؛ ولى تمثيلى هم نيست، كه عرفى است و زبان محاوره است. و تو در زبان عرفى نمى‌‏توانى به رأى و انتظار خودت روى بياورى، كه بايد قراردادها را دنبال كنى و قصد و اراده‌‏ى متكلم را در نظر بگيرى و براى هر كلمه از مجموعه‏‌ى كلام، شاهد بخواهى و كمك بگيرى و بر فرض كه اصول لفظى و قواعد كلامى به تو كمك نكرد، به اصول عملى روى بياورى و از اصولى كه در متن منابع ريشه دارد و در متن روابط عرفى جريان دارد، بهره‌‏بردارى.

با پيش فرض اضطرار آدمى و محدوديت امكانات و وسعت روابط انسانى، هدايت وحى مطرح مى‌‏شود، اساس گرايش به دين، نه حيرت كه اين بن‏‌بست و محدوديت و اين غربت و تنهايى است و هيچ گاه در دنياى ارتباطات و در دهكده‌‏ى جهانى اين نياز فراموش نمى‌‏شود و در هنگام رازگشايى علم بر باد نمى‌‏رود. با اين علم، آدمى زودتر بن‌‏بست و محدوديت را احساس مى‌‏كند و ديوار را تجربه مى‏‌كند و به تولدى ديگر مى‏‌رسد و از عصيان و طغيان جدا مى‌‏شود.

مى‌‏بينى كه دين با رسول و با روش برخورد او و با تربيت و هدايت او آغاز مى‌‏شود، و درست همين نكته است كه عقل هم محتاج آن است. و بايد عقل و فلسفه از همين تربيت و از همين روش و بينش و گرايش بهره‏‌مند شود و همان دين با اين هدايت و بينات و ميزان و كتاب آغاز مى‎‏شود و معارف و عقايد شكل مى‎‏گيرد. معارف، مبانى و عقايد، و مقاصد و آرمان‏‎هاى آدمى را مى‌‏سازند و همين مبانى و مقاصد، نظام‏ها را پايه مى‌‏گذارند و سيستم‏ها را مى‌‏سازند. در واقع مبانى و مقاصد در هر شرايطى و در هر فرضى، به روش عمل و شكل عمل و دستور عمل - بايد و نبايد - راه گشايى دارد و همين مبانى و مقاصد و همين نظام سازى است كه نظام تربيتى، اخلاقى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و حقوقى را به دنبال مى‌‏آورد. ... برغم نظريه آسيب شناسان دين و دين‏شناسان معاصر، اين گونه فقه، فقرى ندارد و مشكلى ندارد و دنباله رو و »ما هم همين را داريم« نيست.

آن‏چه از صلح كلى و وسعت مشرب مطرح مى‌‏شود و كثرت‏‌گرايى را با گرايش عرفانى و تسامح گره مى‌‏زند، با اين غفلت همراه است كه معناى چشم پوشى و كفر و جحد و انكار آگاهى را در نظر نگرفته و مى‌‏خواهد زمينه آزادى بيشتر را فراهم كند. در حالى كه هر آرمانى، چه الهى و چه انسانى، حتى آرمانى مثل خود آزادى، مرزبندى مى‌‏آورد؛ كه به گفته‎‏ى ژولين فروند دو دسته در راه آزادى گرفتار شده‎‏اند؛ هم آزاده‏‎ها و هم مخالفان آزادى. دموكراسى به دشمنان دموكراسى امان نمى‎‏دهد.

استاد گذشته از ارائه این تحلیل و متفاوت و کارگشا از وحی نگاهی عمیق به ویژگی­‎های خاص قرآن و سنت دارد که نوع برخورد او را با این متون وحیانی کاملاً متفاوت می­‌کند.

در نگاه استاد قرآن اگر چه در کنار حادثه­‎ها نازل شده و با همین وِیژگی توانسته دل رسول را با ثبات و آرامش همراه کند اما ترتیب و تنظیم کلمات و جملات و آیات همگی بر اساس دستور رسول شکل گرفته و گزینش هر کلمه یا ترکیب و هر شروع و ختم و فراز و فرودی بر اساس امر وحی بوده است. احاطه خدا بر زمان و زبان و مخاطب بودن همۀ ما تا روز قیامت در کلام او نوع برخورد با این کلام را متفاوت می­‎کند.

ما در کلام وحیانی برای گزینش هر کلمه یا ترکیب یا ترتیبی به دنبال دلیل می­‎گردیم و امکان وجود پیامی را در این گزینش می‎­دهیم. همین است که در کتب لغت و در کتب اعراب و بلاغت و در کتب تفسیر به دنبال مزایای بیان وحیانی بوده و از هیچ نکته‏­ای به راحتی نمی‎­گذریم.

گذشته از تفسیر در قرآن هدایت و بهر‎ه­های دیگری را نیز می­توان جست؛ روح قرآن و نور آن بهره‎­های بالاتری هستند که برای رسیدن به آن گذشته از تلاش­های علمی به سلوک و تلاش عملی نیز نیازمند خواهیم بود (15).

روایات نیز پاره دیگر وحی هستند اما بهره­‌مندی از پیام آن شروطی دیگر را ایجاب می­‎کند. در استفاده از سنت باید شیوه برخورد با متشابهات واقع شده در سنت آنچه باید واقع بشود - و در تاریخ نقل شده از معصومین آنچه واقع شده - را دانست (16).

متشابهات روايى مثل، روايات برائت و تقيّه و خروج و مشورت با زن‏ها و متشابهات تاریخی مانند سکوت یک ولی و اعتراض دیگری و قیام سومی.

در رابطه با متشابهات روایی باید در هنگام تحليل، احتياج به احاطه و شاهد جمع و توجه به مقاصد و سبك خطاب و لحن قول و موازين و معيارها در هر مسأله در نظر داشت.

اگر احتمال تعارض و ترجيح در متشابهات روايى بود، ولى در متشابهات تاريخى ديگر جايى براى احتمال تعارض نيست؛ چون صحبت از اين نيست كه چه بكنيم، بلكه صحبت از آن چيزى است كه واقع شده و به طور قطع تحقق يافته.

 اين متشابهات با مباحث ظهورها و دلالت‏‎ها و يا مباحث تعادل و تراجيح از ابهام بيرون نمى‎‏آيد. بل توجهات و موازينى مى‎‏خواهد،

 1 - با توجه به مقاصد واهداف،

 2 - با توجه به مراحل،

 3 - با توجه به شرايط و زمينه‏‌ها

 4 - و با توجه اصول و قواعد كلى،

 5 - بايد به دنبال موازينى بود كه در تمامى مراحل و شرايط، كارگشا باشد.

 در متشابهات تاريخى، ديگر هيچ تعارض و تساقطى راه ندارد، چه صحبت از چيزى است كه واقع شده و تحقق يافته، اين متشابهات هم، چه در مرحله تحليل و چه در مرحله تبعيت، محتاج راهنمايى هستند و مشكل با مسأله‏‎ى ظهورات و تعادل وتراجيح حل نمى‎‏شود.

 توجه به مقاصد، به مراحل، به شرايط، به اصول، به موازين، راهنماى مناسبى است چه در مورد حكومت و چه در مورد مبارزه، كه هر كدام مقاصد و مراحل و شرايط و اصول و موازينى دارند و تاريخ پيشوايان با همين اصول تحليل مى‏‌شوند.

8. فوائد آغاز از ادراکات حضوری

در بحث­های گذشته روشن شد که از نگاه استاد آغاز تفکر با سؤال است نه شک و این سؤال است که تفکر را به راه انداخته و زمینه برای شکل گیری فلسفه هر فرد فراهم می‌­کند. اما تفکر نیازمند مواد است موادی که با کاوش در آن­ بتوان به شناخت خود، هستی و نقش خود در هستی واقف شد. این مواد می‌­توانند از ادراکات با واسطه و یا ادراکات بی­واسطه باشند؛ مراد از ادراکات بی‌­واسطه همان است که در فلسفه با نام علم حضوری از آن یاد می­‌شود.

استاد در نوشته‎­های مختلف خویش و با استفاده از آیاتی مانند اولم یتفکروا فی انفسهم در سوره روم مناس‎ب­ترین مواد را برای آغاز تفکر عقلانی انسان، اندوخته­های حضوری او می‎­داند، اندوخته‌­هایی که در دسترس همگان قرار دارد و به نوعی منبعی مشترک تلقی می­شود.

در این شیوه نقطه آغاز تأملات وجود ما و دریافت­‎هایی است که بی­واسطه از خود داریم. این دریافت­‎های بی­واسطه اگر چه بسیار ساده و همه فهم هستند ولی مربی می­‎تواند با بهره گیری از همین ادراکات متربی را به عمقی برساند که در پرتوی همین ادراکات ساده، دنیای پیچیده درون خویش را بشناسد و با بررسی و کنترل حالت­ها و حرکت­‎های خود به عوامل حاکم بر خود دست یابد و همچنین با کمک همین ادراکات و تامل در استعدادهای خود به خدا و به ادامه و استمرار انسان و به نقش خویش در هستی نائل گردد.

این آغاز پر ثمر چون بر منبعی مشترک تکیه دارد عوام و خواص می­‎توانند از آن بهره ببرند و این تفکر عقلانی نیاز به تحصیلات و کتابخوانی و سطح خاص سواد ندارد و حتی پیرمردهای بی­سواد روستایی نیز می­توانند از آن بهره بجویند و به نگاهی تازه نسبت به خود و زندگی برسد و به اهداف تازه و برنامه‎­ریزی متفاوت بیندیشد.

 این منبع به قدری غنی است که می­تواند خوراک کافی برای وصول به شناخت خود و خدا و جهان خارج و آخرت و نقش خویش در دنیا و وحی و نبوت و امامت به ما بدهد و حتی ما را به درک جایگاه انسان در جامعه و تاریخ و چگونگی حرکت در هستی پیچیدۀ فراروی برساند.

شروع از حضوریات سالک را از عبور از دره‎­های عمیق سفسطه و ایده آلیسم معاف می­دارد؛ زیرا این آگاهی از همۀ آن شبهات عاری است و این معلوم بدون هیچ واسطه درک شده و حتی امکان تردید در آن وجود ندارد.   

شروع از حضوریات یعنی شروع از آگاهی‎­هایی که دائماً با آن­ها سر و کار داریم و رسیدن به عمقی در آن­. آمیختگی زندگی ما با این ادراکات موجب می­شود تا با یافته­‌های خود کاملاً درگیر باشیم و میان فکر و احساس و عمل ما فاصله‎­ای نیفتد و با یافته‎­های اعتقادی خود زندگی کنیم و بمیریم.


منابع و مأخذ

صفايى حائرى، على، از معرفت دينى تا حكومت دينى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1382 ه.ش.

صفايى حائرى، على، انسان در دو فصل، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: هفتم، 1391 ه.ش.

صفايى حائرى، على، بشنو از نى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: سوم، 1384 ه.ش.

صفايى حائرى، على، تربيت كودك، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1386 ه.ش.

صفايى حائرى، على، تطهير با جارى قرآن، 3جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1391 ه.ش.

صفايى حائرى، على، تو مى آيى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: سيزدم، 1390 ه.ش.

صفايى حائرى، على، حركت (تحليل جريان فكرى و تربيتى انسان)، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: دوم، 1386 ه.ش.

صفايى حائرى، على، درسهايى از انقلاب (تقيه)، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1382 ه.ش.

صفايى حائرى، على، درسهايى از انقلاب (قيام)، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1382 ه.ش.

صفايى حائرى، على، درسهايى از انقلاب (انتظار)، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: سوم، 1390 ه.ش.

صفايى حائرى، على، رشد: تفسير سوره والعصر، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: پانزدهم، 1381 ه.ش.

صفايى حائرى، على، روش برداشت از قرآن، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: هشتم، 1392 ه.ش.

صفايى حائرى، على، روش نقد، 5جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1381 ه.ش.

صفايى حائرى، على، صراط، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: سوم، 1384 ه.ش.

صفايى حائرى، على، غدير، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: پنجم، 1385 ه.ش.

صفايى حائرى، على، فوز سالك، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1389 ه.ش.

صفايى حائرى، على، مسئوليت و سازندگى، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1385 ه.ش.

صفايى حائرى، على، نامه هاى بلوغ، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: چهارم، 1386 ه.ش.

صفايى حائرى، على، نظام اخلاقى اسلام، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: اول، 1383 ه.ش.

صفايى حائرى، على، وارثان عاشورا، 1جلد، ليلة القدر - قم، چاپ: دوم، 1381 ه.ش.


  1. انسان در دو فصل؛ فصل روش تربیت انسان بالغ
  2. خداوند دو كعبه، ص 60 و 61، صاحب‏الزمانى. از پيش غزالى هم آن را عرضه داشته است. به نقل از تاريخ فلسفة الاسلام، ده بور، ترجمه‏ى عباس شوقى، ص 164 و 177. 
  3. تجربه بدون استنتاج، انسان را از سطح حيوانات هم پايين‏تر نگه مى‏دارد؛ چون آن‏ها از حواس نيرومندترى برخوردارند، وادراكات حسى عميق‏ترى دارند. گسترش علوم انسانى، نشانه‏ى اين استنتاج و زاياندن تجربه‏ها و ادراكات حسى است
  4. اين روش در ضمن آيه‏هايى از آن سخن رفته است: آيه‏ى قُلْ اِنَّما اَعِظُكُمْ بواحدةٍ ...(سبا، 46)، آيه‏ى لقد ارسلنا رسلنا بالبيّنات ...(حديد، 25) و آيه‏ى اُدْعُ اِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ ...(نحل، 125)
  5. اِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ اِمّا شاكِراً وَ اِمّا كَفُوراً. انسان؛3
  6. تمامی بخش روش شناخت برگرفته از کتاب مسؤولیت و سازندگی است.
  7. شناخت در مرحلۀ ادراک حسی : بازتاب‏ها و سپس تجربه‏ها كه همراه شرايط در حافظه ضبط و به صورت عكس‏هايى در ذهن بايگانى مى‏گردند.
  8. بقره، 7
  9. حجر؛ 42
  10. برگرفته از کتاب انسان در دو فصل
  11. اعْبُدْ رَبَّكَ حَتىَّ يَاْتِيكَ الْيَقين  حجر؛ 99 عبادت كن تا به يقين برسى. 
  12. كلاّ لَوْ تَعْلَموُنَ عِلْمَ الْيَقينَ لَتَرَوُنَّ الْجَحيم تكاثر؛ 5 6 و  اَسْئَلُكَ مِنَ الْيَقينِ ما تَهُونَ بِه عَلى مُصيباتِ الدُّنْيا وَ تَجْلُو بِهِ عَنْ بَصيرَتى عَشَواتِ الْعِمىمناجات خمسه عشر صحيفه سجاديه
  13. انفال؛29
  14. بر گرفته از کتاب انسان در دو فصل . برای دیدن تأثیر تفصیلی تربیت اسلامی بر شکل گیری فلسفه و عرفان اسلامی و همچنین تأثیر تربیت دینی بر علوم به فصل آخر کتاب مزبور مراجعه شود.
  15. تفصیل این بحث را در کتاب روش برداشت از قرآن بجویید.
  16. رجوع کنید به کتاب تقیه از مجموعه درس­هایی از انقلاب

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه سازی